سالهاست پاییز به من می خندد

خنده ای از ته دل

قاه قاه کنان

کز صدای خنده اش برگ از درخت رخت بر می بندد

برگ جا مانده از درخت

پوزخندیست به رویاهایم

همچون درخت عریان گشته در تب پاییز

خاطرات نیز می گذرند

در تب زمانه خواهد سوخت

دفتری از شعر لبریز

لباس به تن کن

ذهن برهنه ی خویش را

از افکاری تازه

اشعاری نو

و احساسی بی اندازه

گل ها سر شار از احساسند


دسته ها : دلنوشته
X